تبليغاتX
دل تنهـــــاي من

 غم

 

 

وقتي از مادر متولد شدم صداي در گوشم طنين انداخت!

 

كه گفت بعد از اين با تو خواهم بود

 

به او گفتم كيستي..؟گفت:غم

 

فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعدها با او بازي خواهم كرد

 

ولي بعدها فهميدم

 

كه من عروسكي هستم در دستان غم

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 10:58 |
 
 

 

 

 

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی

گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟

هيچ کس پاسخ نداد

گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من

 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم

هيچ کس با او گفت و گو نکرد

و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت.  غاری در حوالی دل.  می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد

او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود

سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟

اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد

از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست

از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود

و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد

|+| نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 10:37 |
 

 

 

 

دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند .

 عادت به نبودنت اگر چون گیاه هرزه ای بر گیاه وجودم بپیچد سر به دامان که گریه کنم؟

  باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد .

  فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو !

  آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد .

 

 بدون شك!

نازنین !

با من ماندن ،

خطر کردن است ..

کار تو درست بود !!

 

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 13:0 |
 
 

 

براي اينکه جاش امن باشه......

اون رو تو قلبم قايم کردم ......

اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري......

قلبم رو مي شکني......

|+| نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 16:51 |
 
 

 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن :

رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم ،

مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود.

 استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم :

رفت ... رفت ... رفت

رفت و دلـم شـکست

غم رو دلـم نشست

رفت شاديم بمرد

شور از دلم ببرد

رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است

کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

|+| نوشته شده توسط پیمان در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 17:19 |
 قلب من

تو مي تواني

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم

مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم .

 ولي .... قلبم .... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 8:55 |
 مرا به آغوشت راه بده!


 

مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين بار ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد
وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم
چشمانت را باز كن
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس،
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم .
اي تنها هم آغوش من ،
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام
وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ،
بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ،
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد.
ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ،
ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند  

|+| نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 16:20 |
 پيرمرد.....زمان

 

در جزيره ای زيبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت ، همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتی جزيره به زير آب فرو می رفت  عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد . غم در نزديکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بيايم .

غم با صدايی حزن آلود گفت:آه ، عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

عشق اين بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:بيا عشق ، من تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند ، پيرمرد به راه خود رفت و عشق  تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .

عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت  و از او پرسيد : آن پيرمرد که بود ؟ ! 

عالم پاسخ داد :  " زمان "

عشق با تعجب گفت :  زمان ؟ ! 

 اما چرا او به من کمک کرد ؟ !

عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .»   

|+| نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 16:33 |
 درد عشق

 

درد عشقی کشيده‌ام که مـپرس

زهر هجری چشيده‌ام که مـپرس 

گشـتـه‌ام در جـهان و آخر کار

دلـبری برگزيده‌ام کـه مـپرس

آن چـنان در هوای خاک درش

می‌رود آب ديده‌ام کـه مـپرس

من به گوش خود ازدهانش دوش

سخـنـانی شـنيـده‌ام کـه مپــرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لـب لـعـلی گـزيـده‌ام کـه مپـرس

بی تو در کـلـبـه گدايی خويش

رنـج‌هايی کشيده‌ام که مپرس

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 15:24 |
 صدام کن

 

نمي گم دوست دارم  ،  ولي قسم مي خورم دوست دارم  ،

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم  ،  چون همه چيزم تويي  ،

نمي خوام خوابتو ببينم  ،  چون تو خيلي خوش تر از خوابي  ،

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شد و دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني  ،

صدام كن  ،  بهت قول نميدم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم  ،

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني  ،  صدام كن قول ميدم ساكت بمونم  ،

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتـتو توش خالي كني ،

صدام كن ، قلبم تنها خرابة وجود توست .

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 14:52 |